سيد محمد باقر برقعى
428
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ز بىيارىِ آن سلطان بىكس * فغان شد از حرم بر چرخ اطلس دگر تيرى بشد پرّان ز لشكر * نهاد اندر دل شه داغ ديگر آمدن امام حسين عليه السّلام به ميدان جنگ چو ميدان شد تهى از ياور عشق * چو داور گشت يكتا داور عشق به يك ساعت شد آن سلطان بىيار * چو حقّ تنها در آن دشت بلابار ز خون نوجوانان پهنهء كين * چو گلزار جنان گرديد رنگين به درد آمد دل آن عشق بىباك * به سوك نوجوانان گشت صد چاك شد آن گردون سرادق سوى خرگاه * به دورش حلقهزن شد لشكر آه روان گرديد شاه برگزيده * بهسوى خيمهء آن نور رسيده همىپرسيد از احوال فرزند * به ديدارش بُدى بس آرزومند پس از تيمار بيمار دلافكار * به شه شهزاده گفت اى شاه بىيار به پاسخ كشتهء عشق خداوند * چنين فرمود كاى فرزانه فرزند ! در اين صحرا و اين خرگاه با فرّ * نمانده جز من و تو مرد ديگر كهن پيراهنى آن كسوت عشق * طلب فرمود از آن عصمت عشق مرا زين گفتوگوى كهنه جامه * زبان لال است و خونين است خامه شدند آن قوم بىدين چهار قسمت * به قصد قتل آن سلطان رحمت به تيغ و تير و سنگ و نيزه جمله * به شاه انس و جان بردند حمله هماى جان زهرا و پيمبر * عقابآسا ز پيكان گشت پَرپَر به خون آمد شناور ذوالجناحش * گهى در قلب و گاهى در جناحش همىفرمود در هنگامهء جنگ * كه مرگ اولى بود از بردن ننگ